قطره ای ابم ز چشمی اشکبار افتاده ام
پاره ای اهم به راهی بیقرار افتاده ام
اتشم،در خرمن امال خویش افکنده ام
ناله ام،در دامن شب های تار افتاده ام
بوسه ای نشکفته ام،در موی او پیچیده ام
حسرتی بی حاصلم در پای یار افتاده ام
اشک چشمم،ایت نومیدیم ای جان ولی
در رهت از دیده ای امیدوار افتاده ام
گر جوانی می کنم در عشق او عیبم مکن
برگ خشکم در گریبان بهار افتاده ام
مردم گر بی جوهرم بینند جای شکوه نیست
تیغ تیزی بوده ام و اکنون ز کار افتاده ام
روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق
من که چون مژگان ز چشم روزگار افتاده ام
سینه ام لبریز گوهر بوده و ز دریای عشق
چون صدف با دست خالی بر کنار افتاده ام
کیستم من؟چیستم من؟خسته ای دیوانه ای
فی غلط گفتم که از دیوانگان افسانه ای
