زندگی قصه تلخی است که از اغازش
بس که ازرده شدم چشم به پایان دارم
زندگی پرتو شمعی است که دربزم وجود
با نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است







دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان بر ارد خروش
شرابی که بینم در ان رقص مرگ
شرابی که هرگز نیارم به هوش
شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
نظرات شما عزیزان: